الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
20
الغدير ( فارسي )
‹ 10 › خوشا آن خال همچون عود و اسپندش كه در كنار آن گونههاى گل انداخته و آتش رنگ ، نمىسوزد . ‹ 11 › با شرارى از آتش عشق دلم را سوزاند تا گداخته گرديد ولى عشق او را از ياد نبرد ( 1 ) . هرگاه نويد آرندهء وصال با پيروزى سر رسد شب را با شادمانى و خوشبختى به روز خواهم رساند همهء دردهايم را فراموش كردم ( 2 ) و در گرداب عشق به دست و پا زدن پرداختم تا اندوه اين گرفتارى را چاره اى بسازم باران اشك را چنان بر چهره فرو ريختم كه گوئى خون حسين است و بر زمين كربلا سرازير مىشود همان مرد روزه و نماز و بخشنده و خوراك دهنده و برترين سوار كارانى كه بر بالاى اسب جاى گرفتند و همان كه نياى برگزيدهء او در گرماى كشنده ابرهاى پربار را سايه بانش مىگردانيد و پدر او شيرى است كه با دانشها و برترى خود - جاى جاى از - نامهء خداوندى را روشن كرد و مادرش فاطمه - آن بانوى پاكدامن - است كه افسر سرفرازى او با بزرگوارىها آراسته گرديده ‹ 12 › بستگى دودمانى او ( حسين ) همچون بامداد روشن است كه گوهر خود وى همچون خورشيد تابان و فروزان آن را مىآرايد اوست : سرورى شايستهء پشتگرمى ، خوشبخت ، به خاك افتنده در برابر خدا ،
--> ( 1 ) نقش كردم رخ زيباى تو بر خانهء دل خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند ( 2 ) غم عشق آمد و غمهاى دگر پاك ببرد سوزنى بايد كز پاى بر آيد خارى